X
تبلیغات
شیرین زبونی های دختربابا

شیرین زبونی های دختربابا

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ شیرین زبونی های دختربابا خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

چند روزی بود محدثه مدام بهونه میگرفت و می گفت فاطمه مهد میره با کاغذ رنگی کار میکنه و رنگها رو بلد منم میخام  مثل فاطمه مهد برم .

فرداش باهم رفتیم بازار و لوازم مورد نیازش روبراش خریدم و شروع کردم به اموزش رنگ ها  و اشکال هندسی

برای اینکه بهتر رنگ ها رو یاد بگیره برای هر رنگ مثال هایی رو میزدم که اطرافش مدام دیده بود تا ملکه ذهنش بشه  همه رنگ ها  رو خوب یاد گرفت به جز رنگ نارنجی  .

رفتم پرتقال اوردم وبهش گفتم رنگ نارنجی مثل پرتقال .

فردا دوباره ازش سوال کردم  و اون جواب داد پرتقالی

[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 13:52 ] [ مامان -بابا ]

[ ]

هفته اول مهر محدثه ازم خواست تا ببرمش مهدکودک ,منم بردمش مهدکودک تابان که نزدیک خونمون بود و مسوولش هم دخترعمم بود وهم اینکه دختر عموش هم به این مهد میره .

دو روز اول خوب بود ولی کم کم اذیتاش شروع شد ,حاضر نبود صبح زود از خواب بیدار بشه , یه هفته به همین منوال گذشت تا اینکه  دیگه گفت ;مهدکودک نمیرم ; با این بهونه که بچه ها اذیتم میکنن ,منم دیگه نبردمش .

چند روزی هست که بهونه میگره میخام برم مهد ,ما موندیم با این بچه چیکار کنیم ,هم میخاد بره مهد و هم اینکه تا ساعت 11 بخوابه


[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 0:27 ] [ مامان -بابا ]

[ ]

دیشب محدثه گفت میخام برم خونه ننه عزیز,منم بردمش بعد یک ساعت رفتم دنبالش بیارمش خونه .

وقتی از در خونه ننه اومدیم بیرون تو تاریکی یه پسری نشسته بود که خیلی شبیه عموش عزیز بود اونم بدو بدو رفت تو بغلش وقتی نگاش کرد دید پسر همسایمون و کلی خندیدیم

[ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 23:38 ] [ مامان -بابا ]

[ ]

روز عید به همراه محدثه رفتیم خونه اقام ,شب که برمی گشتیم خونه تو راه پدرم با شوخی به محدثه گفت;محدثه بد.

محدثه هم برگشت تو چشمام نگاه کرد و گفت; اقایی میگه محدثه جونی بد

[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 23:22 ] [ مامان -بابا ]

[ ]

سه هفته پیش همگی واسه ناهار رفتیم امیرالمومنین ,بعد از صرف ناهار و کمی گشت و گذار و لذت بردن از مناظر خواستیم برگردیم خونه ,به محدثه گفتم;رفتیم خونه اول برو حموم شب خاله نسرین و پسرش امیرعلی میان خونمون لباس خوشگل بپوش .

محدثه در جوابم گفت;   ایشاالله

[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 0:24 ] [ مامان -بابا ]

[ ]

چند روز پیش تو اشپزخونه بودم و سرگرم کارای خونه که مدام محدثه خانوم منو صدا میکرد و میگفت اینو بده اونو بده ,منم که از دستش ذله شده بودم گفتم دیگه نمیام اونم برگشت تو چشمام نگاه کرد وگفت; زنگ بزنم پلیس 110 بیاد ببرت

[ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 1:43 ] [ مامان -بابا ]

[ ]

جند روزی بود بابا حسن سعی میکرد اسم اماما رو به محدثه یاد بده بعد از چند روز سعی و تلاش

امام اول; بابا حسن

امام دوم ; باباحسن

امام سوم; بابا حسن

[ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 1:35 ] [ مامان -بابا ]

[ ]

17اذر مصادف با دومین سال تولد محدثه , شب به همراه محدثه و بابا رفتیم خونه ننه , رضا پسر عموی محدثه اونجا بود

بعد چند دیقه رضا دست انداخت گردن باباحسن محدثه هم تا این صحنه رو دید ,بدو بدو رفت رضا رو هل داد  و گفت; بابای منه

[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 20:17 ] [ مامان -بابا ]

[ ]

اوایل ابان ماه بود که من و  محدثه رفتیم خونه مامان جون ,اون روز پدر و مادرم رفته بودن اهواز واسه عروسی یکی از فامیلا ,ما هم رفتیم پیش خاله اسما که تنها نباشه .دم غروب بود ,محدثه گفت مامان جیش دارم,منم  شلوارش رو دراوردم گفتم تو برو تا من بیام بعد چند لحظه رفتم دنبالش دیدم نیستش صداش کردم ,جوابی نیومد ,بعد متوجه شدم داخل حمومه ولی در قفل بود ,خالش رفت صندلی اورد از بالای شیشه دیدم نشسته رو زمین تو این تاریکی بی صدا داره خمیر دندون میخوره در رو هم روی خودش قفل کرده.

با چه بدبختی خالش با چوب, قفل در حموم رو شکست تا ما تونستیم خانوم رو از حموم در بیاریم.


[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 0:2 ] [ مامان -بابا ]

[ ]


 
پنجشنبه شب  من و محدثه خونه پدرم بودیم ,بعد از  صرف شام به همراه خاله هاش رفتیم و تو حیاط نشستیم ,همینطور که سرگرم صحبت کردن شدیم محدثه کنارمون داشت روی صندلی بازی میکرد که یکدفعه از روی صندلی با صورت افتاد زمین, بینیش خونریزی شدیدی کرد ,من که خیلی ترسیده بودم خواستم برای باباش زنگ بزنم بیاد ببریمش دکتر ولی خانوادم این اطمینان رو بهم دادن که نشکسته ,از طرفی هم دیر وقت بود و فردا هم جمعه و تعطیل .

گذشت تا روز شنبه ولی اونطوری که فکر میکردم نشد بینیش کبود شده بود , عصر رفتیم بیمارستان عکس گرفتیم  ولی نتونستن نظر دقیقی بهمون بگن ,ما هم راه افتادیم سمت اهواز ,دکتر گفت ; دماغش شکسته ولخته خون تشکیل شده و باید لخته ها رو خارج کرد چون راه تنفسش رو میگیره.تا اومدیم خونه ساعت 2 بود بعد از چند ساعت استراحت ساعت 8 رفتیم اهواز برای عمل محدثه,دکتر به ما گفته بود ساعت 10/30 صبح اونجا باشین , ما هم محدثه رو بستری کردیم و منتظر دکتر شدیم ,چون روز عید بود به جز محدثه بیمار دیگه ای در بخش نبود ولی امان از این دکترای بد قول که تا ساعت 2 ظهر ما رو کاشت و نیومد و محدثه که مدام گریه میکرد و اب یا غذا میخواست و ما نمیتونستیم بهش چیزی بدیم بخوره.

بالاخره دکتر اومد و محدثه رو عمل کرد خدا رو شکر عملش زیاد طول نکشید و با موفقیت تموم شد



[ چهارشنبه یکم شهریور 1391 ] [ 2:51 ] [ مامان -بابا ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه